سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مستور

 

 فرو رفته ام  

در کلمه ای انگار 


در عین 


در شین 


درقاف 


در نقطه ها مستور 

 

 ...

!! نوشته شده توسط مریم | 6:50 PM | جمعه 12 تیر ماه سال 1388

باغ شکوفه

رگبار صبحگاهی گنجشکان 


-در باغ شکوفه- 


چیزی کم از هجوم ملخها نیست 


گهگاه دوست 


بی انکه بداند 


در کار دشمنی است

!! نوشته شده توسط مریم | 12:27 PM | جمعه 12 تیر ماه سال 1388

دیوار

حرفی برای گفتن اگر بود    

دیوارها  


سکوت نمی کردند  



دیوار!  


ای قامت بلند!  


ایا زبان اجری تو   


در بند بند سیمان ،محصور مانده است؟  


یا روزگار جایزه دار ما  


حتی ترا  


به عرصه تبلیغ خوانده است؟  

!! نوشته شده توسط مریم | 1:24 PM | پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388

ضیافت زندگی

.

 

 

برای کشتن ما چرا 

به ضیافتی چنین شورانگیز 

دعوت‏مان کرده بودند. 


!! نوشته شده توسط مریم | 1:47 PM | چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

مجال

و باد


برگهای دفتر ایام را


ورق میزند


مجال خواندن نیست


باید فقط به بازی اوراق بنگریم ...
!! نوشته شده توسط مریم | 11:47 AM | چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

شود آیا

شود آیا که به بزم تو شبی باده بنوشم ؟ 

 

 مست و دیوانه شوم ، از غم پنهان بخروشم ؟ 

 

 ساغر باده شوم دست به دست تو بگردم ؟ 

 

 تو بنوشی می و من ساغر لعل تو بنوشم ؟

!! نوشته شده توسط مریم | 00:54 AM | دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

نقطه

گمان مبر که چون بر تو می خندم ، بر تو می خندم . 

 

  بر لاشه ی  طعمه ام می خندم .  

 


گمان مبر که چون دست در دستت می نهم ، 

 

 دست در دستت می نهم . 

 

 دست در دست هوسبارگیهایم  می نهم . 

 

 
گمان مبر که چون سکه ای در کاسه ات می نهم ، 

 

 سکه در کاسه ات می نهم .  

 

از آیندهء بی سکه ای خود  ترسانم. 

 


گمان مبر که چون عصای پیری ات گشته ام ، 

 

 عصای پیری ات گشته ام . از عصای پیری خود هراسانم . 

 


گمان مبر که چون بر تو خیانت نمی کنم ، 

 

 بر تو خیانت نمی کنم . از خیانتکاری تو لرزانم . 

 

 
گمان مبر که چون پشتت گشته ام ، پشتت گشته ام . 

 

 از بی پشتی خود پریشانم . 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط مریم | 00:46 AM | دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

رسول

من رسول  عشق و شعر وکلمه ام  

 

           به دوست داشتنت مبعوثم ، 

 

                            معجزه ام باش  .

!! نوشته شده توسط مریم | 00:29 AM | دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

فضای تنگ

گفتی دوستت دارم  

 

 و من به خیابان رفتم  

 

 

 فضای اتاق برای پرواز کافی نبود .

!! نوشته شده توسط مریم | 00:26 AM | دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

گره

با چنگ و دندان من که نه  

 

 با نگاه تو باز می شود  

 

 گره ای که دلم را به چشمانت بست

!! نوشته شده توسط مریم | 00:11 AM | دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

مچاله

تمام ذهنم  ... 

 

 تمام ذهنم را مچاله می کنم  

 

 نه ... 

 

 تو پاک نمی شوی !


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط مریم | 00:09 AM | دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388

عاشق

وقتی میان بازوان توام  

 

 از عشق رویینه می شوم .  

!! نوشته شده توسط مریم | 8:48 PM | شنبه 6 تیر ماه سال 1388

سرخ و آبی

تو را به سرخ  

 

 به آبی  

 

 تو را به پاکی ورادی  

 

 تو را به آزادی  

 

 به سبز دشت جهان  

 

 گرگ باش ، بره مباش .  

 

 تو را به عشق  

 

 به آبی  

 

 به گیسوان شب و دم سپیده ی شادی  

 

 عروس باش  

 

 عروسک مباش .  

 

  

 نصرت رحمانی

!! نوشته شده توسط مریم | 8:46 PM | شنبه 6 تیر ماه سال 1388

...

سکوتی می کنم بالاتر از فریاد .

!! نوشته شده توسط مریم | 00:37 AM | شنبه 6 تیر ماه سال 1388

زلزله

زلزله ی مهیبی بود در دلم،


رگهایم زیر آوار مانده اند.



حالا


نگاهت را که از من بگیری،


دَلَمه می بندد


خونم ...
!! نوشته شده توسط مریم | 11:53 AM | جمعه 5 تیر ماه سال 1388

خفقان

دلهره   .......  ،     

 من

انعکاس صدای قدمهای برف آن بیرون 

تمنا   ........،      

  من

تردیدهای برف   

من...........،،       

                      

خفقان 

پروپانول 

 و باز هم  تو  تردید میکنی ،  

در میان کسانی تنها مانده ام که از من دورند 

من............،  

 سازی شکسته ، بی برف          

       

رویای  تلفیق من با  تن پو 

ش سپید تو

عروس زمستانی ات بی تو  آب میشود  ، اگر نباری  

اغوش بگشا من پر از تمنای تو را داشتنم  

!! نوشته شده توسط مریم | 01:20 AM | جمعه 5 تیر ماه سال 1388

انجماد

ثانیه ها

آرام


از انجماد زمان


چکیده خواهند شد


گفتم

همین اتاق

که پیش از این

انزوای مرا

روی پایش لالایی میخواند



چهار دیوار بلاتکلیفش

نهانخانه دلت میشود


گفتم

صبور باشی


در کنارت دو باره میرویم


برگ میریزم


دوباره

میرویم 

 

 سبز می شویم .

!! نوشته شده توسط مریم | 00:18 AM | جمعه 5 تیر ماه سال 1388

برزخ

آغوش تو بهشت


رویای لحظه های بیداری و جنون


یادی که یک نفس رهایم نمی کند   

 


من عاصی و اسیر  



در برزخ بی تو بودنم!

!! نوشته شده توسط مریم | 00:15 AM | جمعه 5 تیر ماه سال 1388

بازیگوش

شبیه افسانه ها شده ای 


دیگر همه تو را می شناسند 


تو هم مرا از پیراهن روشن آن سالها بشناس 


چه خطوط تاری 


که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست 


چه رشته های سیاهی  


که در انتظار آمدنت سٿید شد 


چه زخمهایی که ... بگذریم! 


بگذریم بی بی باران! 


مرا از آستین خیس همان پیراهن آشنا بشناس! 


نه اینکه بی تو نخندم  


نه  


اما به خدا تمام این خنده های خام بی خیال  


به یک تبسم کوتاه دیدار نمی ارزند  


 حالا هنوز  


کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم  


دل به دامنه ی رویا می دهم  


و تو را می بینم  


که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش


به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می آیی 


نه اینکه بی تو نخندم  


نه  


اما به دیرآمدن همیشه ی نگاهت قسم  


تمام خطوط این خنده های خواب آلود  


با رگبار گریه های شبانه  


از رخساره ی خسته و خیسم 


پاک می شوند ! 


بیا و سرزده برگرد  


بازیگوش من!  


!! نوشته شده توسط مریم | 7:37 PM | پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388

وحشت

من به درماندگی صخره و سنگ 


من به آوارگی ابر ونسیم 


من به سرگشتگی ‌آهوی دشت 


من به تنهایی خود می مانم 


من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی 


گیسوان تو به یادم می آید ... 


من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی 


شعر چشمان تو را می خوانم ...چشم تو چشمه شوق 


چشم تو ژرفترین راز وجود 


برگ بید است که با زمزمه جاری باد 


تن به وارستن عمر ابدی می سپرد 

 

تو تماشا کن 


که بهار دیگر 


پاورچین پاورچین 


از دل تاریکی می گذر 


و تو در خوابی 


و پرستوها خوابند 


و تو می اندیشی 


به بهار دیگر 


و به یاری دیگر 


نه بهاری 


و نه یاری دیگر 


حیف....


اما من و تو 


دور از هم می پوسیم 


غمم از وحشت پوسیدن نیست 


غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است 


دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست 


از سر این بام 


این صحرا این دریا 


پر خواهم زد خواهم مرد  .

!! نوشته شده توسط مریم | 10:05 PM | سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388